تبليغاتX

بهترين سايت آموزش ايرانيان

مسافر دیار واهی
 
آنچه نامش را عشق گذاشتم
 
                 هوسی است زود گذر
 
                 شهوتی است بی پایان
 
آنکه او را معشوق خواندم
 
               صیادی است بی رحم
 
               شکارچی است بی رحم
 
           من در این قصاب خانه جهان محکومم
 
          تا پروانه ای باشم در حسرت نور شمع
 
 
 
          من در این زندان تنهایی اسیرم
 
         تا عاشقی باشم در پی معشوقی مرده
 
-------------------------------------------------------
 
بعد از این همه مدت دوست داشتم یه یادگاریه دیگه بنویسم ...
+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 23:45  توسط مسافر  | 

 

 

دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد -------- داستان غم پنهاني من گوش كنيد
قصه بي سر و
  
ساماني من گوش كنيد------- 
گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا كي؟------- سوختم ، سوختم این راز نهفتن تا کی ؟

 

روزگاري من و او ساكن كويي بوديم------- ساكن كوي بت عربده جويي بوديم
عقل و دين باخته ديوانه رويي بوديم------- -  بسته سلسله، سلسله مويي بوديم
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود----- یك گرفتار از اين جمله كه هستند نبود

 

نرگس غمزه زنش اينهمه بيمار نداشت--------- بلبل پر شكنش هيچ گرفتار نداشت
اينهمه مشتري و گرمي بازار نداشت-------- -- يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آنكس كه خريدار شدش من بودم-------- -- باعث گرمي بازار شدش من بودم

 

عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او------------  داد رسوايي من شهرت زيبايي او
بسكه دادم همه جا شرح دلارايي او--------- شهر پر گشت ز غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد------- كي سر برگ من بي سروسامان دارد

 

چاره اينست و ندارم به از اين راي دگر------- كه دهم جاي دگر دل به دل آراي دگر
چشم خود فرش كنم زير كف پاي دگر-------- - بر كف پاي دگر بوسه زنم جاي دگر
بعد از اين راي من اينست و همين خواهد بود---- من بر اين هستم و البته چنين خواهد بود

 

پيش او يار نو و يار كهن هردو يكي ست--- حرمت مدعي و حرمت من هردو يكيست    

   قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو يكي ست--- نغمه بلبل و غوغاي زغن هر دو يكيست
اين ندانسته كه قدر همه يكسان نبود--------  زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود

 

چون چنين است پي كار دگر باشم به-------  چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به--------- مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به
نوگلي كو كه شوم بلبل دستان سازش---- -- سازم از تازه جوانان چنین ممتازش

آن كه بر جانم از او دم به دم آزاري هست----- ميتوان يافت كه بر دل ز منش ياري هست
از من و بندگي من اگر اشعاري هست    ---- -- بفروشد كه به هر گوشه خريداري هست
به وفاداري من نيست در اين شهر كسي----- بنده اي همچو مرا هست خريدار بسي



مدتي در ره عشق تو دويديم بس است---- - راه صد باديه درد بريديم بس است
قدم از راه طلب باز كشيديم بس است----- اول و آخر اين مرحله ديديم بس است
بعد از اين ما و سر كوي دل آراي دگر    ---- -- با غزالي به غزلخواني و غوغاي دگر


تو مپندار كه مهر از دل محزون نرود--- --آتش عشق به جان افتد و بيرون نرود
وين محبت به صد افسانه و افسون نرود------ چه گمان غلط است اين برود چون نرود
چند كس از تو و ياران تو آزرده شود ------  دوزخ از سردي اين طايفه افسرده شود



يار اين طايفه خانه برانداز مباش---------از تو حيف است به اين طايفه دمساز مباش
ميشوي شهره به اين فرقه هم آواز مباش-------غافل از لعب حريفان دغل باز مباش
باش مردانه كه ناگاه قفايي نخوري--------واقف كشتي خود باش كه پايي نخوري



گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت--- وز دلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از كوي تو رفت--- با دل پر گله از ناخوشي خوي تو رفت
حاش لله كه وفاي تو فراموش كند-------سخن مصلحت آميز كسان گوش كند

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 14:36  توسط مسافر  | 
سر افراز از فتحی بزرگ

پا به سلول انفرادی قلبت نهادم.

کلمه ای در خور احساسم نمی یابم،حال که:

یادگاری های...نوشته بر در و دیوار را می خوانم!!!

----------------------------------

هست آن نيست كه هر لحظه كنارت باشد

هست آن است كه هر لحظه به يادت باشد ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 23:0  توسط مسافر  | 

آمده اند به من می گویند عشقم ازدوری من آب شده است 

 
آمده اند به من می گویند درعذاب است


فکر می کنند من به خاطر دوری از او راحتم
 
 
و من قلبم به خاطر جدایی از او  آب شد


به خدا از روز رفتنش چشمانم از خواب محروم شده اند


و آنچه بر من می گذرد و گذشت بر او یک روز نیز نگذشت


مرا ملامت کردند و گفتند بس است


سرگردانی و اشتیاق و سختی و دوری و تلخی


گفتم مردم مرا رها کنید دیگر کافیست

من بعد از او در آتشم بعد از او در آتشم

به که بگویم در حالی که همه قهرند من با که درد و دل کنم


به که بگویم خدا خودش می داند که من چه حالی دارم

اگر شبی اشک چشمم را می دیدند


 
اگر شبی آتش عشق را مثل من احساس می کردند


می فهمیدند چه در قلبم از سرگردانی و اشتیاق و تلخی  می گذرد


و هیچ وقت ملامتم نمی کردند


 
وهیچ حرفی نمی زدند

و هیچ وقت تو را ترک نمی کردم


و به خاطر دوریت نمی سوختم

قلب من یک عشق خود خواه را انتخاب کرد

هیچ وقت عاشق کسی نشد و هیچ وقت احساس پریشانی نکرد


من را تنها گذاشت و با اینکه پیش او بودم از درد عشق رنج می بردم


من بین بهشت و آتشم بین بهشت و آتش


به که بگویم در حالی که همه قهرند


من با که درد و دل کنم


به که بگویم


خدا خودش می داند که من در چه حالی هستم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 15:15  توسط مسافر  | 

مردم از درد و نمي آيي به بالينم هنوز


مرگ خود ميبينم و رويت نمي بينم هنوز


بر لب آمد جان و رفتند آشنايان از سرم


شمع را نازم كه مي گريد به بالينم هنوز


آرزو مرد و جواني رفت و عشق از دل گريخت


غم نمي گردد جدا از جان مسكينم هنوز


روزگاري پا كشيد آن تازه گل از دامنم


گل به دامن ميفشاند اشك خونينم هنوز
 

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 13:51  توسط مسافر 
takpc